کم که نه هروز کم کم می خوریم![]()
زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است...
کم که نه هروز کم کم می خوریم![]()
یه سلام عاشقونه به تمام عاشقای دنیا.مدتی نبودم.الان که اومدم فکر کردم کسی نگرانم شده اما
هیچکس حتی متوجه نشد که من نیستم![]()
![]()

دلم می خواهد بدانم پس از مرگم
اولین اشکی که برایم می ریزد کیست
و آخرین کسی که مرا فراموش می کند کیست
بودیم کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم تا بدانند که بودیم

ما كساني كه به فكرمان هستند را به گريه مي اندازيم
ما گريه مي كنيم براي كساني كه به فكرمان نيستند
و ما به فكر كساني هستيم كه هيچوقت برايمان گريه نمي كنند
اين حقيقت زندگي است ... عجيب است ولي حقيقت دارد

از انسانها غمی به دل نگیر. زیرا خود آنها نیز غمگین اند. با آنکه تنهایند ولی از خود
میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند. پس دوستشان بدار
اگر چه دوستت نداشته باشند.

آنگاه که تنهایی تو را می آزارد،بخاطر بیاور که خداوند،بهترینهای دنیا را تنها آفرید

نرو تنهام نذار با دردو غم هام
اگر چه دل خوری از خیلی حرفام
به قر آنی که از سایه اش گذشتم
به مرگ هر دوتامون خیلی تنهام
نگو میبینمت یه روز دیگه
آخه احساس من اینو نمیگه
نمی تونم قبول کنم نباشم
تر و خشکت کنه یه مرد دیگه

سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره

وقتی سرت رو رو شونه های کسی میگذاری که دوستش داری بزرگترین آرامش دنیا
رو تو خودت احساس میکنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو رو شانه
هات میذاره احساس می کنی قوی ترین موجود جهانی........

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست![]()



این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....
مدتها
بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و
تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل
کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...
هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!
خدایا ! دلم باز امشب گرفته بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را خدایا فقط با تو قسمت کنم
خدایا ! بیا پشت آن پنجره که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم
خدایا! کمک کن به من نردبانی بسازم و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن کسی اسم رمز شما را نوشته
خدایا! کمک کن که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش مبادا بمیرد
خدایا! دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته شبی می فرستم برایت...![]()
خداحافظ زهرا![]()

وقتی گلدانی در خانه شکست
پدر گفت:قسمت این بود
مادر گفت:حیف شد
خواهر گفت:قشنگ بود
برادر گفت:کاش دو تا داشتیم
اما وقتی دلم شکست هیچکس صدایی نشنید و هیچ کس چیزی نگفت

صدا بود که مرا عاشق کرد ، اما نه هر صدایی ، بلکه صدایی که از دورترین نقطهی نقشهی خیالی ذهنم ، تمام صمیمیت خودش را جمع کرد و از درون یک رشته سیم نازک ، بارِ محبت را حمل کرد و به من هدیه داد ، یک تماس یک صحبت یک دگرگونی ... و من نفهمیدم چرا ، نفهمیدم چراپایبند این لحن شیرین و گرم شدم بدون آنکه ببینم گویندهاش را ؟! و چه آسان عاشق میشویم و چه سخت عاشق میمانیم ... شعله های عشق از درون چون هیزمهای خشک به سوختن میدهند ما را ، اما تا کی میتوان هیزم این آتش جاودانه بود ؟ و من ، مردی تنها ، که چشمانم عشق را در چهرههای دروغین می بیند اما دم نمی زند.

من دارم میرم عزیزم نگو بی تفاوت هستی
لحظه ی دلگیر رفتن توی حسرتت می سوزم
نمی خوام تو هم بسوزی توی آه سینه سوزم
منو یه جاده غروبو ابر دل نازک پاییز
نگو تو دفتر شعرت قدر این ترانه جا نیست
واسه من خیلی عزیزی ساده نیست از تو گذشتن
قدر دل تنگی شعرم گریه کن ترانه ی من
دیگه فرستی نمونده اشک امونمو بریده
وقت جون دادن ای وای وقت رفتنم رسیده
آخرین ثانیه ها رو می شمارم با لمس دستات
من میرم تا تو بتونی برسی به آرزوهات
تازه بغض منو دیدی وقتی قلبمو شکستی
من دارم میرم عزیزم نگو بی تفاوت هستی
لحظه ی دلگیر رفتن توی حسرتت می سوزم
نمی خوام تو هم بسوزی توی آه سینه سوزم
منو یه جاده غروبو ابر دل نازک پاییز
نگو تو دفتر شعرت قدر این ترانه جا نیست
واسه من خیلی عزیزی ساده نیست از تو گذشتن
قدر دل تنگی چشمم گریه کن ترانه ی من
دیگه فرستی نمونده اشک امونمو بریده
وقت جون دادن ای وای وقت رفتنم رسیده

امشب خیلی دلم گرفته.دیشب تا خود صبح منتظر کسی بودم که بهش میگم آجی.اما نیومد.دلم می خواست بیاد باهاش حرف بزنم...دلم می خواست بدونه که من واقعا مثل یه برادر دوسش دارم توی زندگیم دخترای زیادی اومدن و رفتن اما از این همه فقط دو تای اونا خوب بودن.یکی زهرا یکی آجی مهربان.اما نمی دونم چرا اونا رو هم باید از دست بدم...؟؟چرا..؟ نمی دونم چی بگم که باور کنن من همینی هستم که میبینن.ای کاش هر دوی اونا مال من بودن هم زهرا رو داشتم هم یه خواهر واقعا فرشته مثل مهربان.آجی می دونم میا ی و این مطلب رو می بینی می خوام بدونی که من باهات خدافظی نمی کنم چون... درسته توی زندگیم تنهام ولی آجی مهربان بدون من هرگز به زهرا خیانت نمی کنم مطمئن باش حرفاتو توی زندگیم بکار می گیرم.اگه می خوای بری برو ولی من خدافظی نمی کنم.مطمئنم زهرا هم اگه بدونه تو واقعا در حق من خواهری کردی بهت نزدیک میشه.اما میدونی تازه گی ها چی فهمیدم؟فهمیدم که زهرا تا وقتی دوسم داره که دوسش دارم.اینو مطمئنم اما با این حال دوسش دارم و منتظرش میمونم چون علاقه ی من نسبت به اون سطحی نیست وهیچوقت نبوده.من همیشه بعد از هر نمازم واسه همه دعا میکنم آجی اما هیچوقت واسه خودم چیز زورکی نخواستم.همیشه گفتم خدایا اون چیزایی که قسمت ما نیست...اون چیزایی که به صلاح ما نیست....اگه تو بخوای میشه..هرچیزی که قسمت نیست اگه خدا واسه بندش بخواد همه چیزای نشدنی..شدنی میشه فقط کافیه خدا بخواد........![]()
![]()
![]()
چیزایی که توی وبلاگ می بینی که جز زهرا حرف زدم همه در حد وبلاگ نه عمیق تر تو قلب من زهراست اما توی احساسم مهربان شعله وره.یه عاشق درسته تنهاست اما هرگز اون خلوتی رو که تو رویاهاش با عشقش داره از بین نمی بره و کسی رو جز اون نمیبینه حتی اگه عشقش تنهاش بذاره.ای کاش زهرا هم میومد و این خورد شدن منو میدید...یه عاشق وقتی عاشقه که تنهایی رو احساس کنه..توی تنهاییش توی رویاهاش با عشقش زندگی کنه اما نذاره عشقش از غصه هاش چیزی بفهمه که مبادا اشکی از گوشه ی چشماش بریزه..اما خودش تو غصه بسوزه تا فقط اون در آرامش باشه.....(یادمه گفتی از عکس بالا خوشت میاد.واسه همین گذاشتمش)دیگه حرفی ندارم....![]()
![]()

وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسید.
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.
یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو می دونستم، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی؟ متشکرم
میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.
سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میکنم و دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می کردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."
ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه...اما...![]()

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید......

همیشه توی دنیا یکی هست که آنقدر که دوست داره دوستش نداری
شاید دله شکسته ی اونه که باعث میشه یکی رو اونقدر که دوسش داری
دوستت نداشته باشه...................!!!؟؟؟
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید:غمگینی؟ نه. مطمئنی؟نه.چرا گریه می کنی؟دوستام منو دوست ندارن.چرا؟چون قشنگ نیستم قبلا اینو به تو گفتن؟نه. ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.راست می گی؟از ته قلبم آره. دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت.

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر ولی از همه دردناکتر این است که
ندانی باید صبر کنی یا فراموش...؟؟؟

کهنه فروش تو کوچمون داد میزد کهنه می خریم، وسایل شکسته و پاره و
پوره می خریم، بی اختیار فریاد زدم قلبه شکسته هم می خری؟
کهنه فروش گفت: اگه ارزشی داشت، کسی اونو نمی شکست....![]()

هنوزم چشم به راهه اومدنت هستم
پس کی خواهی آمد تا دستانه گرمت را بگیرمو
تا آخر عمر بمیرم

چه کسی حرف مرا می فهمد؟
چه کسی درد مرا می داند؟
در پس پرده ی اشک چشمم
چه کسی راز مرا می خواند؟
چه کسی واژه ی تنهایی را
در دل غمزده ام می بیند؟
با سر انگشت محبت چه کسی
قطره ی اشک مرا می چیند
سال ها غیر خداوند بزرگ
شاید آن روز که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت..................
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل سوسن و یاس
زندگی اجباریست.................

بعد از اين روز من به هر عشق جهان می خندم
هركه آرد سخن دل به ميان می خندم
من از ان روزی كه دلدارم رفت
به هوس بازی اين بی خبران می خندم
خنده ی تلخ من از گريه غم انگيز تر است
كارم از گريه گذشته كه بدان می خندم

یادم میاد اون قدیما،قبل از فوت بابام
ازش پرسیدم چه جوری بفهمم کی دوستم داره؟
گفت:اونی رو که تو دوستش داری رهاش کن
گفتم خوب اونوقت اون میره واسه همیشه
گفت اگه واقعا دوستت داشته باشه
هیچوقت تنهات نمی زاره حتی اگه خودت بگی
الان که بابام نیست فهمیدم اون دوستم نداشت

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود در دیگری باز
میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را
نمی بینیم.به فرمایش حضرت علی(ع):بزرگترین گناه نا امیدیست.

به خدا دوستت دارم![]()


خيلی سخته که بغض داشته باشی، اما نخوای کسی بفهمه
خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی
خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو
بدون حضور خودش جشن بگيری
خيلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن
، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای
خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی
، بعد بفهمی دوست نداره
خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی
، اما اون بگه :ديگه نمی خوامت ...

زود رفتی گلم رفتی داغت موند رو دلم
حیف بودی گلم رفتی دردامو به کی بگم