تبليغاتX
عاشقانه ها

عاشقانه ها

زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است...

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هروز کم کم می خوریم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 12:53  توسط امیر حسین   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 16:22  توسط امیر حسین   | 

هرشب تنهایی

سلام

یه سلام عاشقونه به تمام عاشقای دنیا.مدتی نبودم.الان که اومدم فکر کردم کسی نگرانم شده اما

هیچکس حتی متوجه نشد که من نیستم

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 16:42  توسط امیر حسین   | 

دلم می خواهد بدانم پس از مرگم

اولین اشکی که برایم می ریزد کیست

و آخرین کسی که مرا فراموش می کند کیست

بودیم کسی پاس نمی داشت که هستیم

باشد که نباشیم تا بدانند که بودیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 0:10  توسط امیر حسین   | 

ما كساني كه به فكرمان هستند را به گريه مي اندازيم

ما گريه مي كنيم براي كساني كه به فكرمان نيستند

و ما به فكر كساني هستيم كه هيچوقت برايمان گريه نمي كنند

 اين حقيقت زندگي است ... عجيب است ولي حقيقت دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 3:13  توسط امیر حسین  

دوستشان بدار اگر چه...؟

از انسانها غمی به دل نگیر. زیرا خود آنها نیز غمگین اند. با آنکه تنهایند ولی از خود

میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند. پس دوستشان بدار

اگر چه دوستت نداشته باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 0:31  توسط امیر حسین   | 

آنگاه که تنهایی تو را می آزارد،بخاطر بیاور که خداوند،بهترینهای دنیا را تنها آفرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 0:36  توسط امیر حسین   | 

خیلی تنهام

نرو تنهام نذار با دردو غم هام

اگر چه دل خوری از خیلی حرفام

به قر آنی که از سایه اش گذشتم

به مرگ هر دوتامون خیلی تنهام

نگو میبینمت یه روز دیگه

آخه احساس من اینو نمیگه

نمی تونم قبول کنم نباشم

تر و خشکت کنه یه مرد دیگه

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 1:35  توسط امیر حسین   | 

و عشق یعنی...

سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره

بذار تا آروم دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 0:18  توسط امیر حسین   | 

وقتی سرت رو رو شونه های کسی میگذاری که دوستش داری بزرگترین آرامش دنیا

 رو تو خودت احساس میکنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو رو شانه

هات میذاره احساس می کنی قوی ترین موجود جهانی........

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 0:52  توسط امیر حسین  

غرور

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 7:40  توسط امیر حسین  

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 8:20  توسط امیر حسین   | 

 

خدایا ! دلم باز امشب گرفته بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را خدایا فقط با تو قسمت کنم
خدایا ! بیا پشت آن پنجره که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم
خدایا! کمک کن به من نردبانی بسازم و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن کسی اسم رمز شما را نوشته
خدایا! کمک کن که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش مبادا بمیرد
خدایا! دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته شبی می فرستم برایت...

خداحافظ زهرا

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 23:28  توسط امیر حسین  

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

وقتی گلدانی در خانه شکست
پدر گفت:قسمت این بود
مادر گفت:حیف شد
خواهر گفت:قشنگ بود
برادر گفت:کاش دو تا داشتیم
اما وقتی دلم شکست هیچکس صدایی نشنید و هیچ کس چیزی نگفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 1:22  توسط امیر حسین  

هنوزم چشم به راهم

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

صدا بود که مرا عاشق کرد ، اما نه هر صدایی ، بلکه صدایی که از دورترین نقطه‏ی نقشه‏ی خیالی ذهنم ، تمام صمیمیت خودش را جمع کرد و از درون یک رشته سیم نازک ، بارِ محبت را حمل کرد و به من هدیه داد ، یک تماس یک صحبت یک دگرگونی ... و من نفهمیدم چرا ، نفهمیدم چراپایبند این لحن شیرین و گرم شدم بدون آنکه ببینم گوینده‏اش را ؟!  و چه آسان عاشق می‏شویم و چه سخت عاشق می‏مانیم ... شعله ‏های عشق از درون چون هیزم‏های خشک به سوختن می‏دهند ما را ، اما تا کی می‏توان هیزم این آتش جاودانه بود ؟ و من ، مردی تنها ، که چشمانم عشق را در چهره‏های دروغین می بیند اما دم نمی زند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 0:36  توسط امیر حسین   | 

آخرین پناه من

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

من دارم میرم عزیزم نگو بی تفاوت هستی

لحظه ی دلگیر رفتن توی حسرتت می سوزم

نمی خوام تو هم بسوزی توی آه سینه سوزم

منو یه جاده غروبو  ابر دل نازک پاییز

نگو تو دفتر شعرت قدر این ترانه جا نیست

واسه من خیلی عزیزی ساده نیست از تو گذشتن

قدر دل تنگی شعرم گریه کن ترانه ی من

دیگه فرستی نمونده اشک امونمو بریده

وقت جون دادن ای وای وقت رفتنم رسیده

آخرین ثانیه ها رو می شمارم با لمس دستات

من میرم تا تو بتونی برسی به آرزوهات

تازه بغض منو دیدی وقتی قلبمو شکستی

من دارم میرم عزیزم نگو بی تفاوت هستی

لحظه ی دلگیر رفتن توی حسرتت می سوزم

نمی خوام تو هم بسوزی توی آه سینه سوزم

منو یه جاده غروبو  ابر دل نازک پاییز

نگو تو دفتر شعرت قدر این ترانه جا نیست

واسه من خیلی عزیزی ساده نیست از تو گذشتن

قدر دل تنگی چشمم گریه کن ترانه ی من

دیگه فرستی نمونده اشک امونمو بریده

وقت جون دادن ای وای وقت رفتنم رسیده

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 23:51  توسط امیر حسین  

احساس من

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

امشب خیلی دلم گرفته.دیشب تا خود صبح منتظر کسی بودم که بهش میگم آجی.اما نیومد.دلم می خواست بیاد باهاش حرف بزنم...دلم می خواست بدونه که من واقعا مثل یه برادر دوسش دارم توی زندگیم دخترای زیادی اومدن و رفتن اما از این همه فقط دو تای اونا خوب بودن.یکی زهرا یکی آجی مهربان.اما نمی دونم چرا اونا رو هم باید از دست بدم...؟؟چرا..؟ نمی دونم چی بگم که باور کنن من همینی هستم که میبینن.ای کاش هر دوی اونا مال من بودن هم زهرا رو داشتم هم یه خواهر واقعا فرشته مثل مهربان.آجی می دونم میا ی و این مطلب رو می بینی می خوام بدونی که من باهات خدافظی نمی کنم چون... درسته توی زندگیم تنهام ولی آجی مهربان بدون من هرگز به زهرا خیانت نمی کنم مطمئن باش حرفاتو توی زندگیم بکار می گیرم.اگه می خوای بری برو ولی من خدافظی نمی کنم.مطمئنم زهرا هم اگه بدونه تو واقعا در حق من خواهری کردی بهت نزدیک میشه.اما میدونی تازه گی ها چی فهمیدم؟فهمیدم که زهرا تا وقتی دوسم داره که دوسش دارم.اینو مطمئنم اما با این حال دوسش دارم و منتظرش میمونم چون علاقه ی من نسبت به اون سطحی نیست وهیچوقت نبوده.من همیشه بعد از هر نمازم واسه همه دعا میکنم آجی اما هیچوقت واسه خودم چیز زورکی نخواستم.همیشه گفتم خدایا اون چیزایی که قسمت ما نیست...اون چیزایی که به صلاح ما نیست....اگه تو بخوای میشه..هرچیزی که قسمت نیست اگه خدا واسه بندش بخواد همه چیزای نشدنی..شدنی میشه فقط کافیه خدا بخواد........

چیزایی که توی وبلاگ می بینی که جز زهرا حرف زدم همه در حد وبلاگ نه عمیق تر تو قلب من زهراست اما توی احساسم مهربان شعله وره.یه عاشق درسته تنهاست اما هرگز اون خلوتی رو که تو رویاهاش با عشقش داره از بین نمی بره و کسی رو جز اون نمیبینه حتی اگه عشقش تنهاش بذاره.ای کاش زهرا هم میومد و این خورد شدن منو میدید...یه عاشق وقتی عاشقه که تنهایی رو احساس کنه..توی تنهاییش توی رویاهاش با عشقش زندگی کنه اما نذاره عشقش از غصه هاش چیزی بفهمه که مبادا اشکی از گوشه ی چشماش بریزه..اما خودش تو غصه بسوزه تا فقط اون در آرامش باشه.....(یادمه گفتی از عکس بالا خوشت میاد.واسه همین گذاشتمش)دیگه حرفی ندارم....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 2:5  توسط امیر حسین   | 

داستان این مطلب رو یه کسی واسم تعریف کرد که خیلی عزیزه واسم(حتما بخونید)

مهربان جان...خواهرخوب من این مطلب رو بخاطر تو گذاشتم.عشق اولی من اینو واسم گفته بود.هنوزم عشق اولی رو.....ولی دیگه دیره...

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشکرم" و گونه من رو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.

یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو می دونستم، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.
نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی؟ متشکرم

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.

سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میکنم و دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می کردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه...اما...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 0:3  توسط امیر حسین  

عشق...؟ثروت...یا موفقیت...؟

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید......

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 4:24  توسط امیر حسین  

تلافی

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

همیشه توی دنیا یکی هست که آنقدر که دوست داره دوستش نداری

شاید دله شکسته ی اونه که باعث میشه یکی رو اونقدر که دوسش داری

دوستت نداشته باشه...................!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 3:32  توسط امیر حسین   | 

دخترک زشت

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید:غمگینی؟ نه. مطمئنی؟نه.چرا گریه می کنی؟دوستام منو دوست ندارن.چرا؟چون قشنگ نیستم قبلا اینو به تو گفتن؟نه. ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.راست می گی؟از ته قلبم آره. دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 1:47  توسط امیر حسین  

صبر یا فراموش؟

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر ولی از همه دردناکتر این است که

 ندانی باید صبر کنی یا فراموش...؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 2:30  توسط امیر حسین  

قلب شکسته

کهنه فروش تو کوچمون داد میزد کهنه می خریم، وسایل شکسته و پاره و

پوره می خریم، بی اختیار فریاد زدم قلبه شکسته هم می خری؟

کهنه فروش گفت: اگه ارزشی داشت، کسی اونو نمی شکست....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:56  توسط امیر حسین   | 

غزل من

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

هنوزم چشم به راهه اومدنت هستم

پس کی خواهی آمد تا دستانه گرمت را بگیرمو

تا آخر عمر بمیرم

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

چه کسی حرف مرا می فهمد؟

 چه کسی درد مرا می داند؟

در پس پرده ی اشک چشمم

چه کسی راز مرا می خواند؟

چه کسی واژه ی تنهایی را

در دل غمزده ام می بیند؟

با سر انگشت محبت چه کسی

قطره ی اشک مرا می چیند

سال ها غیر خداوند بزرگ

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 3:11  توسط امیر حسین  

فراق

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

شاید آن روز که سهراب نوشت

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت..................

هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل سوسن و یاس

زندگی اجباریست.................

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 4:51  توسط امیر حسین  

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

بعد از اين روز من به هر عشق جهان می خندم

هركه آرد سخن دل به ميان می خندم

من از ان روزی كه دلدارم رفت

به هوس بازی اين بی خبران می خندم

خنده ی تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه بدان می خندم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:56  توسط امیر حسین  

دوسته واقعی کیه؟؟؟؟؟؟

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

یادم میاد اون قدیما،قبل از فوت بابام

ازش پرسیدم چه جوری بفهمم کی دوستم داره؟

گفت:اونی رو که تو دوستش داری رهاش کن

گفتم خوب اونوقت اون میره واسه همیشه

گفت اگه واقعا دوستت داشته باشه

هیچوقت تنهات نمی زاره حتی اگه خودت بگی

الان که بابام نیست فهمیدم اون دوستم نداشت

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 22:3  توسط امیر حسین   | 

کوچه های خلوت دل

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود در دیگری باز

میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم که درهای باز را 

 نمی بینیم.به فرمایش حضرت علی(ع):بزرگترین گناه نا امیدیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 2:28  توسط امیر حسین  

از همشون عاشقترم

به خدا دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 17:3  توسط امیر حسین  

بی تو دلم می گیره

  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir  

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

خيلی سخته که بغض داشته باشی،  اما نخوای کسی بفهمه

 خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی

 خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو

 بدون حضور خودش جشن بگيری

 خيلی سخته که روز تولدت  ،  همه بهت تبريک بگن  

،  جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای

 خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی

،  بعد بفهمی دوست نداره

 خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی

، اما اون بگه :ديگه نمی خوامت ...

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

زود رفتی گلم رفتی داغت موند رو دلم

حیف بودی گلم رفتی دردامو به کی بگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:10  توسط امیر حسین